قدم می زنم ...
تنها ...
خلوت باران های مانده بر زمین را می شکنم ...
قطره بارانی
گونه ام را می بوسد ...
و من ...
بوسه بر بخار دهانم می زنم ...
هوا سرد است و نیمکتی تنها ...
تن هایی من را به خود دعوت می کند ...
بی اعتنا به دعوتش
قدم هایم را تند تر می کنم ...
باران، بوسه باران می کند مرا ...
هوا سرد است و نمی دانم چرا ...
خیال و یاد تو به انجماد نمی رسد ...
گویا بخار دهانم
از آتشفشان درونم است ... به مرکزیت خاطراتت ...
فصل برف است و نمی دانم چرا ...
باران می خواهد خودش را برای گریه هایم لوس کند...
چونان کودکی کز حسادت چنگ می اندازد صورت کودکی دگر را
که روی پای مادرش نشسته ...
گونه ام با اشک هایم و باران درگیر است ...
تو به من بگو بانو !
تو با این همه سرما، این همه آتش را چگونه بر من نهادی؟!؟!؟
دمای بدنم هزاران درجه زیر صفر است ...
لیک ...
کلافه ام از آتش درونم...
عریان میشوم در این سرما ...
تا عطشم سیراب شود...
بانو ! بانو ! بانو ...
با شمعی در دست
از ظلمات درونم بیرون شو ..
تا مبادا راه را گم کرده ... باز آیی...
تا مبادا من مبتلا را ... مبتلا تر کنی ...
راه، هنوز می رود و من در پی راه ...
هنوز نمی توانم اشک و باران را از گونه ام تمیز دهم ...
هنوز آبراهه ها در آرامشند ...
و هنوز تن هایی نیمکت های پیاده رو، تنهاست ...