تبليغاتX
دفترچه زندگی
 
دفترچه زندگی
 
 

درود...

وبلاگ دفترچه زندگی بسته میشود برای همیشه...

از کسانی که آزردمشون نهایت معذرت خواهی رو میکنم امیدوارم من رو حلال کنن


این وبلاگ طی روزهای آتی حذف خواهد شد


موفق و پیروز باشین

بدرود


  جمعه هفتم بهمن 1390 :: 2:24 :: توسط : فریبرز

قدم می زنم ...

تنها ...

خلوت باران های مانده بر زمین را می شکنم ...

قطره بارانی

گونه ام را می بوسد ...

و من ...

بوسه بر بخار دهانم می زنم ...

هوا سرد است و نیمکتی تنها ...

تن هایی من را به خود دعوت می کند ...

بی اعتنا به دعوتش

قدم هایم را تند تر می کنم ...

باران، بوسه باران می کند مرا ...

هوا سرد است و نمی دانم چرا ...

خیال و یاد تو به انجماد نمی رسد ...

گویا بخار دهانم

از آتشفشان درونم است ... به مرکزیت خاطراتت ...

فصل برف است و نمی دانم چرا ...

باران می خواهد خودش را برای گریه هایم لوس کند...

چونان کودکی کز حسادت چنگ می اندازد صورت کودکی دگر را

که روی پای مادرش نشسته ...

گونه ام با اشک هایم و باران درگیر است ...

تو به من بگو بانو !

تو با این همه سرما، این همه آتش را چگونه بر من نهادی؟!؟!؟

دمای بدنم هزاران درجه زیر صفر است ...

لیک ...

کلافه ام از آتش درونم...

عریان میشوم در این سرما ...

تا عطشم سیراب شود...

بانو ! بانو ! بانو ...

با شمعی در دست

از ظلمات درونم بیرون شو ..

تا مبادا راه را گم کرده ... باز آیی...

تا مبادا من مبتلا را ... مبتلا تر کنی ...

راه، هنوز می رود و من در پی راه ...

هنوز نمی توانم اشک و باران را از گونه ام تمیز دهم ...

هنوز آبراهه ها در آرامشند ...

و هنوز تن هایی نیمکت های پیاده رو، تنهاست ...

 


  جمعه هفتم بهمن 1390 :: 2:22 :: توسط : فریبرز

آه !
ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی
رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام. "قبانی"


  شنبه یکم بهمن 1390 :: 4:14 :: توسط : فریبرز

دلت که پیش من باشد، و تنت در آغوش دیگری...

هزار خطبه عقد هم که بخوانند باز هم این فاحشگیست..


  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 :: 19:33 :: توسط : فریبرز

سلام مادرم...

شنیده ام خواهرم عاشق شده...

شنیدم شبها به رویا هم آغوش عشقش شده...

مادرم بگو بدانم... مردش عاشق است... مادر مردش، مرد است...

مادرم این روزها گرگ ها نقاب مردی زده اند... گرگها مردانگی را به سخره گرفته اند...

مادرم از کودکی به دخترت آموختی بکارت تنش ناموس ما جماعت است!!!...

مادرم بگو بدانم... هیچ گفتی بکارت دلش قیمت چند است؟؟؟؟؟؟

مادرم میترسم...

میترسم از نازکی بکارت دلش و درندگی این قوم مردنما...

مادرم به خواهرم بگو...

بکارت دلش جلوه زن بودن اوست...

به او بگو...

دلش را به حجله کسی برد که زن بودن را می فهمد... که لایق لطفات اوست...


  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 :: 13:23 :: توسط : فریبرز

نوازش بادهای بهاری ، عطر مست کننده ی بابونه ها را در همه ی فضای زندگیم پراکنده.

انگار نافه ی آهو در سراسر این دنیا فتاده! یا که سلیمان نبی با همه ی عرشیان به مهمانی این روزگار آمده...!

عطر دل انگیز یوسف مصری فتاده در چاهی ، نغمه ی زیبای مرغان رهابال و بی شک ترنم باران عشق های امروزی ، بهشت را به حسادت به دنیایم واداشته...!

و من خنده بر لب ، همچون آهویی چموش در این دنیای بی نظیر ، جفتک می زنم...!

....

....

....

اوووووووووووووق! حالم به هم خورد ازین نوشته ام!


  شنبه بیست و چهارم دی 1390 :: 13:48 :: توسط : فریبرز
درباره
زندگی دفتری از خاطره است...
یک نفر در شب کم...
یک نفر در دل خاک...
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست...
چشم تا باز بکنیم عمرمان میگذرد...
.
.
.
ما همه همسفریم...